آه ای خدایا...! این همه بی تابی از برای چیست؟ این همه غم و اندوه از برای چیست؟ گریه پیر و جوان؟ آسمان و زمین؟ ماه و خورشید؟ از برای چیست؟ آه خدای من...! گویی خداوند این روز را روز عزا اعلام کرده است! از جامدات و جانداران همه غرق در ماتمند! حتی مرا هم اشک مجال نوشتن نمیدهد! گویی همه عاشقند! عاشق! گویی همه در عشق فروزان شده اند! همه آتش فشان دلشان فوران کرده است! خدایا آن معشوق کیست که این همه عاشق برای او پر و بال میزنند و در شمع وجودش میسوزند.
آری! و فریادی که آرام در گوشم زمزمه میشود: این حسین است! این حسین است که شب و روز را یکی کرده است! این حسین است که زمین و آسمان را یکپارچه ساخته است! این حسین است که دل ها را بی قرار ساخته است! این حسین است که پروانگان عاشقش را در آتش عشقش میسوزاند! آری! این حسین است! حسینی که حتی خدا را عاشق خود کرده است! حسینی که حتی خدا را برای وصالش بیقرارکرده است!
خدایا ...! خدایا...! تو خوشبخت ترین عاشقان عالمی! خدایا تحمل عشق برای تو چه آسان است! چرا که تو از عاقبت عشق خود با خبری! چرا که تو میدانی که آخر به معشوقت خواهی رسید. اما خدای من! من چطور میتوانم صبر کنم؟ خدایا من که از عاقبت عشق خود بی خبرم چطور؟ چطور بی تابی نکنم؟ چطور در عشق به معشوقم نسوزم در حالیکه نمیدانم که آخر به معشوقم خواهم رسید؟ خدایا من چطور برای رسیدن به تو صبر کنم در حالیکه از عاقبت خود بی خبرم؟ چطور صبر کنم در حالیکه نمیدانم که آخر خدایم را در آغوش خواهم گرفت یا نه؟! آیا آخر به مولا و سرورم خواهم رسید یا نه؟ خدایا من فقط تو را پاداش صبرم میخواهم! خدایا فقط وصال معشوق عاشق را به رضا میرساند! خدایا فقط وصال توست که مرا آرام می کند! خدایا فقط وصال تو...!
