هیچ کینه توزی را دوستی نیست . [امام علی علیه السلام]

خانه | ارتباط | مدیریت | درباره من | بازدید امروز:6

جودی :: چهارشنبه 16 فروردین 1385:: 11:49 عصر

یه داستان شنیدنی میخوام واستون تعریف کنم.

حدود 7-8 ماه پیش من داشتم توی یکی از خیابونای مشهد راه میرفتم که پیرمردی که یک کیسه هم به پشتش بود یه دفعه جلومو گرفت و گفت: « میخوام پیاده برم ترمینال باید از کجا برم؟ »  و من با تعجب گفتم: « واسه ی چی پیاده؟ » آخه از اون خیابون تا ترمینال راه زیادی بود. و اون در جواب من گفت: « آخه هیچی پول ندارم و فقط یک 10 تومانی دارم. همسرم توی بیمارستان فوت کرده و الان باید برم شهرستان پول بیارم که جسدشو تحویل بگیرم ببرم شهرمون. » و خلاصه از اونجایی که من آدم دل رحمی هستم و از کارهای انسان دوستانه و خیرخواهانه حمایت می کنم (اهم اهم، اجرم با صاحب عمل) مقداری پول و بلیط بهش دادم و آدرسم بهش گفتم که بره ترمینال ». حدود  3-4 ماه پس از این ماجرا در یکی دیگر از خیابانهای مشهد در حال عبور بودم که پیرمردی جلوی من رو گرفت و گفت: « میخوام پیاده برم شهرک فلان. از کجا باید برم؟ » از قضا از اون خیابان تا شهرک فلان هم کلی راه بود. و من به او گفتم:« چرا پیاده؟ » و اون گفت: « من اهل مشهد نیستم پولام تموم شده و کسی رو هم اینجا ندارم یکی از اقوام و خویشان در شهرک فلان زندگی می کنه که من الان باید برم بگردم دنبالش که پیداش کنم تا بلکه بتونم ازش پولی بگیرم و برگردم شهرمون ». بگذریم از اینکه آقا حتی آدرس دقیقی هم از اون خویشاوندشون نداشت. من هم به اون گفتم که تا ایستگاه اتوبوس بیاد که مسیر من هم به اون میخورد تا من سوار اتوبوسش کنم و بعد نزدیک ایستگاه اتوبوس بهش پول و بلیط دادم و گفتم که فلان اتوبوس رو سوار بشه و رفتم». بعد از گذشت چند ماه از اون ماجرا امروز در خیابان دیگری از شهر مشهد پیرمردی جلوی من رو گرفت و گفت: « میخوام برم فلان خیابان و پیاده هم میخوام برم باید از کجا برم؟ » و من دیگه این دفعه نپرسیدم چرا پیاده؟ چون دیگه اون پیرمردی رو که عادت داره شهر رو پیاده روی کنه شناختم. و فقط در جوابش گفتم: « من بلد نیستم چطور باید بری ». خدا قبول کنه ان شا الله.

و اما یک ماجرای دیگه: یک شب که از شرکت راهی منزل بودم یک جوانی جلوی من رو گرفت و گفت:« من دانشجوی دانشگاه آزاد هستم و الان برای ثبت نام اومدم و پولم تمام شده الان هم میخوام برم ترمینال و سوار اتوبوس بشم برم فلان شهر و هیچ پولی هم ندارم و اینم نامه ی دانشگاهم.» و ایشون یک پاکتی هم با آرم دانشگاه آزاد همراهش بود حالا من خاطرم نیست که اون پاکت مال چی بود. ولی یادمه چیزی بود که هر کسی باور می کرد. و من هم که خونمون نزدیک ترمینال هست بهش گفتم:« اتفاقا منم دارم میرم همونجا بیا با هم بریم تا خودم ببرمت سوارت کنم و پول بلیتت رو هم بدم تا بری به شهرت.» و اون هم با ناتمایلی زیاد تا ایستگاه اتوبوس اومد. اینقدر غر زد که بهش گفتم اگر با اتوبوس راحت نیستی با تاکسی ببرمت و اون همش می گفت نه خودم میرم خودم میرم. تا اینکه بالاخره گفت « من اصلا راضی به زحمت شما نیستم و اصلا نمیتونم کمک شما رو قبول کنم و خودم خوش خوشک میرم » و منم به او گفتم: « خوب عزیز من تو الان میخوای چی کار کنی بالاخره باید بری شهرت دیگه الانم که به من رو انداختی دیگه نمیخواد به کس دیگه ای رو بندازی بیا من خودم میبرم سوارت می کنم و اون نیامد و رفت و البته بر خلاف جهت ترمینال» و البته من هم هیچ پولی بهش ندادم و اگر راست میگفت و همراهم میومد حاضر بودم براش بلیط برگشت به شهرش رو تهیه کنم و بفرستمش بره.

بله شهر زواری هست و بزرگ و اینقدر از این دانشجوها و سربازا و مسافرای نامرد دروغگویی هستند که آدم نمیفهمه کی راست میگه و باید بهش کمک کرد و کی دروغ میگه و نباید بهش کمک کرد. البته من سعی می کنم همیشه مبنا رو بر راستگویی افراد بذارم. چرا که معامله ای است با خدا.

خدا من و همرو به راه راست هدایت کنه ان شا الله.


بالای صفحه
لینک بسیار مفید

جودی :: جمعه 18 آذر 1384:: 1:10 عصر

سراج الدین گفت که مسأله ای گفتم، اندرون من درد کرد. فرمود آن موکلی است که نمی گذارد که آن را بگویی. اگر چه آن موکل را محسوس نمی بینی و لیکن چون شوق و راندن و الم (درد) می بینی،  دانی که موکلی هست. مثلا در آبی می روی، نرمی گلها و ریحانها به تو می رسد و چون طرف دیگر می روی خارها به تو می خلد. معلوم شد که آن طرف خارستان است و ناخوشی و رنج است و آن طرف گلستان و راحت است، اگر چه هر دو را نمی بینی، این را وجدانی گویند، از محسوس ظاهر تر است. مثلا گرسنگی و تشنگی و غضب و شادی، جمله محسوس نیستند، اما از محسوس ظاهرتر شد. زیرا اگر چشم را فراز (باز) کنی، محسوس را نبینی. اما دفع گرسنگی از خود به هیچ حیله نتوانی کردن و هم چنین گرمی در غذاهای گرم و سردی و شیرینی و تلخی در طعام ها نامحسوسند، و لیکن از محسوس ظاهرتر است.


آخر تو به این نظر چه می کنی؟ تو را به این تن چه تعلق است؟ تو قایمی بی این و هماره بی اینی. اگر شب است پروای تن نداری و اگر روز است مشغولی به کارها، هرگز با تن نیستی. اکنون چه می لرزی برین تن؟ چون یک ساعت با وی نیستی جای های دیگری. تو کجا و تن کجا؟ این تن مغلطه ای عظیم است. پندارد که او مرد، او نیز مرد. هی.، تو چه تعلق داری به تن؟ این چشم بندی عظیم است. ساحران فرعون چون ذره ای واقف شدند، تن را فدا کردند، خود را دیدند که قایمند بی این تن و تن به ایشان هیچ تعلق ندارد. و همچنین ابراهیم و اسماعیل و انبیا و اولیا چون واقف شدند، از تن برود و نابود او فارغ شدند.


حجاج بنگ خورده و سر بر در نهاده، بانگ می رد که در را مجنبانید تا سرم نیفتد. پنداشته بود که سرش از تنش جداست و به واسطه ی در قایم است. احوال ما و خلق هم چنین است، پندارند که به بدن تعلق دارند یا قایم به بدنند.


از دست دادن تعدادی از هموطنانمان را در سانحه هواپیمای C130 و همینطور از دست دادن هنرمند گرانقدر و دوست داشتنی منوچهر نوذری رو به همه مردم عزیز ایران و دوستداران این بزرگوار تسلیت عرض می کنم و از خدای عزیز برایشان طلب مغفرت دارم.


بالای صفحه
لینک بسیار مفید

جودی :: سه‏شنبه 5 مهر 1384:: 10:10 عصر

سوار اتوبوس واحد بودم که عاشقان دونده ای رو دیدم که از حرم حضرت امام خمینی (ره) تا مشهد رو دویده بودند و تازه وارد شهر شده و به سمت حرم مطهر امام رضا (ع) می دویدند و با ذکر صلوات جمع خودشون رو مطهر می کردند. با دیدن اونها اشک در چشمانم جمع شد و به حالشون غبطه خوردم. کمی جلوتر چشمم به گنبد امام شریف افتاد و با دیدن اون عظمت و جلال اشکهایی که در چشمم جمع شده بود بر روی صورتم ریخت. به سرعت اشکهامو پاک کردم تا کسی متوجه اونها نشه. به سمت راستم که نگاه کردم دیدم پیرمردی هم در حال پاک کردن اشکهایش است.


بالای صفحه
لینک بسیار مفید

جودی :: دوشنبه 20 تیر 1384:: 4:46 صبح

یکی گفت عاشق می باید که ذلیل باشد و خوار باشد و حمول (خدمتگزار) باشد، و ازین اوصاف بر می شمرد. فرمود که عاشق این چنین می باید. وقتی که معشوق خواهد، یا نه؟ اگر بی مراد معشوق باشد پس او عاشق نباشد.، پیرو مراد خود باشد. و اگر به مراد معشوق باشد، چون معشوق او را نخواهد که ذلیل و خوار باشد، او ذلیل و خوار چون باشد؟ پس معلوم شد که معلوم نیست احوال عاشق، الا تا معشوق او را چون خواهد.


بالای صفحه
لینک بسیار مفید

جودی :: شنبه 11 تیر 1384:: 5:11 صبح

یوسف مصری را دوستی از سفر رسید. گفت: « جهت من چه ارمغان آوردی؟ » گفت: « چیست که تو را نیست و تو بدان محتاجی؟ الا جهت آن که از تو خوبتر هیچ نیست، آینه آورده ام تا هر لحظه روی خود را در وی مطالعه کنی. » چیست که حق تعالی را نیست و او را بدان احتیاج است؟ پیش حق تعالی دل روشنی می باید بردن تا در وی خود را ببیند.


بالای صفحه
لینک بسیار مفید

جودی :: جمعه 19 فروردین 1384:: 12:30 عصر

دوستان را در دل رنجها باشد که آن،‌ به هیچ دارویی خوش نشود: نه به رفتن و نه به گشتن و نه به خوردن، الا به دیدار دوست که لِقاءُ الخَلیلِ شِفاءُ العُلیلِ.


...شخصی می گفت که مرا حالتی هست که محمد و ملک مقرب آن جا نمی گنجد. شیخ فرمود که عجب! بنده را حالتی باشد که مجمد در وی نگنجد، مجمد را حالتی نباشد که چون تو گَنده بَغل آن جا نگنجد؟


مسخره ای می خواست که پادشاه را به طبع آورد و هر کسی به وی چیزی پذیرفتند که پادشاه عظیم رنجیده بود. بر لب جوی پادشاه سیران (سیر گردش) می کرد خشمگین، مسخره از طرف دیگر پهلوی پادشاه سیران می کرد. به هیچ وجه پادشاه در مسخره نظر نمی کرد، در آب نظر می کرد. مسخره عاجر شد، گفت: «ای پادشاه،‌ در آن آب چه می بینی که چندین نظر می کنی؟» گفت: «قلتَبانی (جاکش) را می بینم.» گفت «بنده نیز کور نیست.» اکنون چون تو را وقتی باشد که محمد نگنجد عجب محمد را آن حالتی نباشد که چون گنده بغلی در نگنجد؟ آخر، این قدر حالتی که یافته ای از برکت اوست و تاثیر اوست. زیرا اول جمله عطا ها را بر او می ریزند، آن گه از او به دیگران بخش شود. سنت چون چنین است. حق تعالی فرمود که  السلام علیک ایها النبی و رحمه الله و برکاته جمله نثارها بر تو ریختیم، او گفت که و علی عباد الله الصالحین.


... اکنون بدان که پیشرو مجمد است. تا اول به محمد نیاید، یه ما نرسد. هم چنان که چون خواهی که جایی روی اول رهبری عقل می کند که »فلان جای می باید رفتن، مصلحت این است»، بعد از آن چشم پیشوایی کند، بعد از آن اعضا در جنبش آیند، بدین مراتب، اگر چه اعضا را از چشم خبر نیست و چشم را از عقل.


... خَیرُ الکلامِ مَا قَلّ وَ دَلّ. بهترین سخن ها آن است که مفید باشد نه که بسیار. قل هو الله احد اگر چه اندک است به صورت اما بر البقره، اگر چه مطوّل است، رجحان دارد از روی افادت. نوح هزار سال دعوت کرد، چهل کس به او گرویدند. مصطفی را خود زمان دعوت پیداست که چقدر بود، چندین اقالیم به وی ایمان آوردند. چندین اولیا و اوتاد (پیشوایان) ازو پیدا شدند. پس اعتبار، بسیاری را و اندکی را نیست. غرض افادت است. بعضی را شاید که سخن اندک مفیدتر باشد از بسیاری. چنان که تنوری را چون آتش به غایت تیز باشد ازو منفعت نتوان گرفتن و نزدیک او نتوانی رفتن. و از چراغی ضعیف هزار فایده گیری. پس معلوم شد که مقصود فایده است. بعضی را خود مفید آن است که سخن نشنوند، همین ببینند، بس باشد و نافع آن باشد و اگر سخن بشنود زیانش دارد.


شیخی از هندوستان قصد بزرگی کرد. چون به تبریز رسید بر در زاویه (خلوتگاه) شیخ رسید. از اندرون زاویه آواز آمد که «باز گرد. در حق تو نفع این است برین در رسیدی. اگر شیخ را ببینی تو را زیان دارد.» سخن اندک و مفید هم چنان است که چراغی افروخته، چراغی نا افروحته را بوسه داد و رفت. آن در حق او بس است و او به مقصود رسید.


نبی، آخر آن صورت نیست. صورت او اسب نبی است. نبی آن عشق است و محبت و آن باقی است همیشه. هم چنان که ناقه (شتر) صالح صورتش ناقه بود. نبی آن عشق و محبت است و آن جاوید است.


یکی گفت که بر مناره خدا را تنها چرا ثنا نمی گویند و محمد را نیز یاد می آرند؟ گفتندش که آخر، ثنای محمد ثنای حق است. مثالش هم چنان که یکی بگوید که «خدا پادشاه را عمری دراز دهاد و آن کس که مرا به پادشاه راه نمود، یا نام و اوصاف پادشاه را به من گفت.» ثنای او به حقیقت ثنای پادشاه باشد. ...


نقل از کتاب « فیه ما فیه »


بالای صفحه
لینک بسیار مفید

جودی :: سه‏شنبه 25 اسفند 1383:: 7:15 عصر

امروز هوای مشهد خیلی توپ بود! بوی عید رو می داد. آدم دلش می خواست همچین نفس عمیقی بکشه و  حالشو ببره آخه دیشب تا صبح همش رگبار بارون و رعد و برق بود خفن! امشب هم که چهار شنبه سوری است! خیابونا هم خطرناک شده. حتی به دخترا هم نمیشه اعتماد کرد که یک دفعه ممکنه زیر پات نارنجک(ترقه) بندازن.{حاجی بخواب تو خاکریز هوا بارونیه}. من که از سر شبی کارو تعطیل کردم و نشستم تو خونه. البته امشب مهمونی هم دعوتیم و تا دقایقی دیگه باید برم اونجا. خدا رو شکر که نزدیکه و نیاز به بادی گارد و این حرفا نداره! خوب چهارشنبه سوری به همه خوش بگذره. امیدوارم کسی صدمه ای نبینه! پیشاپیش هم عید رو به همه تبریک میگم و از همتون میخوام که منو فراموش نکنید و حتما چه لحظه سال تحویل و چه قبل و بعدش واسم دعا کنید! « عیــــدتون مبــــارک » و اما یه داستان...:


کشتی در طوفان شکست و غرق شد. فقط دو مرد توانستند به سوی جزیره کوچک بی آب و علفی شنا کنند و نجات یابند. دو نجات یافته دیدند هیچ نمی توانند بکنند، با خود گفتند بهتر است از خدا کمک بخواهیم. دست به دعا شدند. برای این که ببینند دعای کدام بهتر مستجاب می شود هر کدام به گوشه ای از جزیره رفتند. نخست، از خدا غذا خواستند. فردا، مرد اول، درختی یافت و میوه ای بر آن، آن را خورد. سرزمین مرد دوم چیزی برای خوردن نداشت. هفته بعد مرد اول از خدا همسر و همدم خواست، فردا کشتی دیگری غرق شد، زنی نجات یافت و به مرد رسید. در سمت دیگر، مرد دوم هیچ کس را نداشت. مرد اول از خدا خانه، لباس و غذای بیشتری خواست، فردا، به صورتی معجزه وار، تمام چیزهایی که خواسته بود به او رسید. مرد دوم هنوز هیچ نداشت. دست آخر، مرد اول از خدا کشتی خواست تا او و همسرش را با خود ببرد. فردا کشتی ای آمد و در سمت او لنگر انداخت. مرد خواست بدون مرد دوم، به همراه همسرش از جزیره برود. پیش خود گفت، مرد دیگر حتما شایستگی نعمت های الهی را ندارد، چرا که درخواست های او پاسخ داده نشد پس همین جا بماند بهتر است. زمان حرکت کشتی، ندایی از آسمان پرسید: «چرا همسفر خود را در جزیره رها می کنی؟». پاسخ داد: «این نعمت هایی که به دست آورده ام همه مال خودم است، همه را خود درخواست کرده ام. در خواست های او که پذیرفته نشد، پس لیاقت این چیزها را ندارد». ندا، مرد را سرزنش کرد: «اشتباه می کنی. زمانی که تنها خواسته او را اجابت کردم، این نعمت ها به تو رسید». مرد با حیرت پرسید: «از تو چه خواست که باید مدیون او باشم؟». «از من خواست که تمام خواسته های تو را اجابت کنم!»


باید بدانیم که نعمت هامان نتیجه دعای دیگران برای ماست. همتون رو به خدای مهربون میسپارم و التماس دعا...!


بالای صفحه
لینک بسیار مفید

جودی :: پنجشنبه 29 بهمن 1383:: 6:47 صبح


اهل دوزخ در دوزخ خوش تر باشند که اندر دنیا، زیرا در دوزخ از حق باخبر باشند و در دنیا بی خبرند از حق. و چیزی از خبر حق شیرین تر نباشد. پس آن چه دنیا را آرزو می برند، برای آن است که عملی کنند تا از مظهر لطف با خبر شوند، نه آن که دنیا خوش تر است از دوزخ. و منافقان را در دَرَکِ افضل (ته جهنم) برای ان کنند که ایمان بر او آمد، کفر او قوی بود، عمل نکرد. او را عذاب سخت تر باشد تا از حق خبر یابد. کافر را ایمان بر او نیامد. کفر او ضعیف است. به کمتر عذابی باخبر شود. هم چنان که مِیزری (دستار) که بر او گَرد باشد و قالی یی که بر او گَرد باشد، میزر را یک کس اندکی بیفشاند پاک شود اما قالی را چهار کس باید که سخت بیفشاند تا گرد از او بروید. و آنچه دوزخیان می گویند:« اَفیضوا علینا من الماء او مما رزقکم الله». حاشا که طعام ها و شراب ها خواهند یعنی از آن چیز که شما یافتید و بر شما می تابد بر ما نیز فیض کنید.
......
حق تعالی به هر کس سخن نگوید. هم چنان که پادشاهان دنیا به هر جولاهه سخن نگویند، وزیری و نایبی نصب کرده اند، ره به پادشاه ازو برند. حق تعالی هم بنده ای را گزیده تا هر که حق را طلب کند، در او باشد. و همه انبیاء برای این آمده اند که ره جز اینان نیستند.
قسمتی از فصلی از کتاب «فیه ما فیه» تقریرات مولانا جلال الدین محمد بلخی


و البته باید گفت که در بالا عذاب منافقان و کافران ذکر شده نه عذاب کسانی که حق الناس را زیر پا می گذارند.
خدایا به تو پناه می برم.


بالای صفحه
لینک بسیار مفید

جودی :: جمعه 16 بهمن 1383:: 6:44 عصر


چه سکوتی! هیچ صدایی نیست، جُـــــــــــــــــــــــز، جُز تِق تِق کلیدهای کیبورد در زیر انگشتان من!
دیشب یکی از دوستانم پیش من آمد و از من پرسید: «چرا بعضی ها دلشان میخواهد ما آنطور که آنها میخواهند باشیم و وقتی که می فهمند ما آنطور نیستیم ناراحت میشوند؟ چرا؟».
و من جوابی برایش نداشتم. از ظاهرش پیدا بود که چیزی اعصابش را بهم ریخته. ازش خواستم تا برایم درد دل کند اما او در جواب من گفت:«بی خیال»! و من دیگر چیزی نپرسیدم!
در مورد سوال دوستم خیلی فکر کردم و حتی از خودم پرسیدم که آیا من هم همانطور هستم یا نه؟ اما خوشبختانه جواب منفی بود. و در نهایت به نتیجه ای نرسیدم جز اینکه آنها افرادی «خودخواه» هستند!


بالای صفحه
لینک بسیار مفید

جودی :: شنبه 10 بهمن 1383:: 12:19 عصر


برای رفتن به خانه سوار تاکسی شدم.
در مسیر راه مسافری قصد سوار شدن داشت.
تاکسی کمی جلوتر برای او ایستاد بطوریکه آن مرد متوجه توقف تاکسی نشد. ناگهان این حرف را از دهان راننده شنیدم : «بیا دیگه ای کوفتت بزنه»! تعجب کردم که چرا راننده متوجه حضور سایر مسافرین نیست.
آن مرد با صدای بوق متوجه و سوار بر تاکسی شد.
کمی از مسیر راه نگذشته بود که صحبتی آغاز شد و همان مرد که راننده پشت سر او آن حرف زشت را زد شروع به تعریف از راننده کرد و حتی در مثالی رفتاری از راننده را با رفتار یکی ار ائمه معصومین مطابقت داد.
و من با تعجب به بزرگی خدا می اندیشیدم! با خودم گفتم:« ای کاش آن راننده هم متوجه این امر شود تا شاید برای او عبرتی گردد.»
بیایید با چشم دیگری به اطرافمان نظر کنیم تا قدرت و رحمانیت خداوند را بهتر ببینیم!
همیشه دلم میخواسته یکی که خداوند به او قدرت و چشم بصیرت عطا کرده به من بگوید که باطن من چگونه است، تا بلکه بهتر بتوانم خود را شبیه انسان واقعی سازم!
دنیا آیینه رفتار ماست. بیایید این آیینه را همیشه پاک و زیبا نگه داریم تا تصویری زیبا را به نمایش بگذارد! و تصویر عشق به خدا زیباترین تصاویر است!


بالای صفحه
لینک بسیار مفید

::اوقات شرعی به افق مشهد::
::تعداد کل بازدیدها::

23239

:: ترانه ::



::دوستان راز دل::
سنگ صبور
مســافــر
بهارستان
حریـم دل
تیـــــراژه
آدمک ها
مـدیـنــــــه
هزاردستان
شب مهتابی
دوستان همدم
میترا خدای مهر
انجمن تفکر مبانی
یاد یاران سفر کرده بخیر
حرف هایی که بردل ماند
یادداشتهای پراکنده یک حوان
::وبلاگ های مفید::

دکتر علیداود پارسا

مهندس موبایل

::جستجوی دل::
:جستجو

با سرعتی بی‏نظیر و باورنکردنی
متن یادداشت‏ها و پیام‏ها را بکاوید!

::لوگوی راز دل::
راز دل
::اشتراک گاهنامه راز دل::

نام:

ایمیل:

 
::آرشیو راز دل::