دنیا خانه‏اى است که از آن بگذرند ، نه جایى که در آن به سر برند ، و مردم در آن دو گونه‏اند : یکى آن که خود را فروخت و خویش را به تباهى انداخت ، و دیگرى که خود را خرید و آزاد ساخت . [نهج البلاغه]

خانه | ارتباط | مدیریت | درباره من | بازدید امروز:6

جودی :: دوشنبه 30 خرداد 1384:: 12:41 صبح

تا توانی دلی به دست آور
دل شکستن هنر نمی باشد


بالای صفحه
لینک بسیار مفید

جودی :: پنجشنبه 26 خرداد 1384:: 7:48 صبح

با تمام وجود و با کمال میل جام تلخ صبر رو سر می کشم به امید لذت مستی پس از آن.
از دوست خوب و عزیزم علی اکبر برادران به خاطر شعر زیر بسیار ممنونم.


صبـر تلخ آمد و لیکن عاقبت
میوه ی شیرین دهد پر منفعت


بالای صفحه
لینک بسیار مفید

جودی :: چهارشنبه 25 خرداد 1384:: 5:5 صبح

درد عشق فقط یک درمان داره اونم رسیدن به معشوقه!


بالای صفحه
لینک بسیار مفید

جودی :: جمعه 6 خرداد 1384:: 5:58 صبح


































































































که کار من شد از جور تو مشکل شکایت کرد روزی دیده با دل
مرا کندست سیل اشک، بنیاد ترا دادست دست شوق بر باد
تو ز آسایش بری گشتی، من از خواب ترا گر دیده جای آتش، مرا آب
بر او خویشتن را بدنام کردی ز بس که اندیشه های خام کردی
مرا آرامگه شد چشمه خون از آن روز که گردیدی تو مفتون
زوال دولت خود، چند خواهی تو اندر کشورش پادشاهی
اسیر دانه هر دام بودن چرا باید چنین خودکام بودن
حقیقت جستن از افسانه ای چند شدن هم صحبت دیوانه ای چند
هر آن کو دم ز جانان زد، زجان کاست ز بحر عشق، موج فتنه بر پاست
من از دست تو افتادم در این بند بگفت ای دوست تیر طعنه تا چند
به زندانخانه عشقم سپردی تو رفتی و مرا همراه بردی
تو اول دیدی، آنگه خواستم من مرا کار تو کرد آلوده دامن
در آتش سوختی همسایه ای را بدست جور کندی پایه ای را
خیالم زین حوادث بی خبر بود مرا در کودکی شوق دگر بود
نه بودم بسته ی بندی و دامی نه می خوردم عم ننگی و نامی
نه آگه بودم از نقض و کمالی نه می پرسیدم از هجر و وصالی
مرا مفتون و مست و بی خبر کرد ترا تا آسمان صاحب نظر کرد
حساب کار ما با خون نوشتند شما را قصه دیگرگون نوشتند
تو حرفی خواندی و من دفتری چند ز عشق و وصل و عهد و پیوند
نهان با من، هزاران قصه می گفت هر آن گوهر که مژگان تو می سفت
ترا کردند خاکستر، مرا دود مرا سرمایه بردند و تو را سود
مرا نیرو تبه گشت و تو را نور بساط من سیه، شام تو دیجور
تو را روزی سرشک آمد مرا خون تو وارون بخت و حال من دگرگون
تو استادی در این ره، من نو آموز تو از دیروز گویی، من امروز
چو دیدم، پرتگاهی خوفناک است  تو گفتی راه عشق از فتنه پاک است
مرا هجران گسست از هم، رگ و بند تو را کرد آرزوی وصل خرسند
ترا رنجور کرد، اما مرا کشت مرا شمشیر زد گیتی تو را مشت
ترا بر پای و ما را بر سر آمد اگر سنگی ز کوی دلبر آمد
ترا بر جامه و ما را به جان زد بتی، گر تیر ز ابروی کمان زد
ترا یک نکته و ما را سخنهاست ترا یک سوز و ما را سوختنهاست
تو بینی ملک تن، ما ملک جان را تو بوسی آستین، ما آستان را
مرا سوزاند عالم سوز آهی ترا فرسود گر روز سیاهی

بالای صفحه
لینک بسیار مفید

جودی :: یکشنبه 1 خرداد 1384:: 2:6 عصر

دیشب حدود ساعت 11:45 مسیر چند کیلومتری شرکت تا خونه رو پیاده میرفتم آخه شب مهتابی بود و هوا هم بهاری. جاتون خالی خیلی حال داد. خلاصه داشتم پیاده میرفتم که تو راه دیدم یک پیرمرد مسکینی کنار پیاده رو نشسته و داره شام میخوره و غذاشو با یکی دیگه شریک شده بود. با یک گربه ولگرد گرسنه! میخواستم منم برم و سر اون سفره باهاشون شریک بشم اما دیشب اصلا حال و حوصله هیچ کاری رو نداشتم حتی شام خوردن. واسه همینم به خدا سپردمشون. وقتی رسیدم خونه ساعت 1:20 نیمه شب بود.


بالای صفحه
لینک بسیار مفید

جودی :: پنجشنبه 29 اردیبهشت 1384:: 2:10 عصر

چند روز پیش یک گزارشگر کنار خیابون جلوی منو گرفت و چند تا سؤال در مورد انتخابات و این جور چیزا ازم پرسید و در آخر هم به من گفت «من دو کلمه میگم شما هم در جواب من دو کلمه بگو» و گفت «زندگی خوب» و من در جواب اون گفتم « صبر و تلاش »


بالای صفحه
لینک بسیار مفید

جودی :: جمعه 23 اردیبهشت 1384:: 6:14 صبح

عجب ای دل عاشق تو هم حوصله داری
تو این سینه نشستی هزار تا گله داری
یه روز عاشق نوری یه روزی سوت و کوری
یه روز مثل حبابی یه روز سنگ صبوری
پر از شک و هراسی همیشه بی حواسی
پر از حرفی و خاموش یه قصه و فراموش
پر از راز نگفته یه کوله بار بر دوش
یه بی طاقت خسته به انتظار نشسته
یه روز رفیق راهی سفر پای پیاده
به اندازه ی عشقی پر از حرفای ساده
واسه روزای رفته سفر قصه ی خوبه
چراغ روشن راه قشنگیه غروبه
واسه روزای رفته سفر قصه ی خوبه
چراغ روشن راه قشنگیه غروبه



بالای صفحه
لینک بسیار مفید

جودی :: جمعه 16 اردیبهشت 1384:: 8:8 عصر

امروز با بروبچ رفتیم پیست اتومبیل رانی. خیلی خوش گذشت. من سرعت رو خیلی دوست دارم. خیلی زیاد! دفعه اولم بود که میرفتم پیست. با خودم قرار کردم ماشین که خریدم همیشه بیام اینجا! ان شا الله. خیلی حال میده. مخصوصا رانندگی بدون گواهینامه.  هر وقت میشینم پشت ماشین بچه ها  طفلکیا کمربندا رو محکم میبندن! وسط راهم همش میگن توره خدا یواش توره خدا یواش ! خب چه کنم دیگه سرعت رو دوست دارم از این یواش تر مزه نداره.  البته نگران نباشید جای خلوت تند میرم که اتفاقی نیفته...! الان هوا اینجا بارونی و رعد و برقیه. میگن موقع باریدن بارون دعا مستجاب میشه. بریم یکم دعا کنیم...! 


اینم جودی بالای تیر برق 20 کیلو ولت. مطمئن باشید اون خط برقدار نبوده و گر نه الان جودی وجود نداشت که بخواد چیزی بنویسه! میبخشید صورتم رو تو عکس به علت مسائل امنیتی خراب کردم آخه از وقتی یکم سرشناس شدیم دیگه از دست این گروههای تروریست بین الملل از جمله مافیا و بالخصوص القاعده آرامش نداریم. چند بار تا به حال بنده را ربودن اما خوشبختانه هر دفعه نیروهای گمنام امداد غیبی منو نجات دادن...!



بالای صفحه
لینک بسیار مفید

جودی :: چهارشنبه 14 اردیبهشت 1384:: 12:21 صبح

ای بابا، ای بابا. هر چی این دوستام میگن اینقدر جوش نزن تو آخرش جوون مرگ میشی ها مگه میشه. خوب نمیتونم بی خیال و بی تفاوت باشم. وقتی میبینم یک راننده معمولی اتوبوس واحد با زن و بچه مردم مثل طلب کارا رفتار می کنه و واسشون نگه نمیداره که پیاده بشن و یا اونا رو لای در میکنه که من نمیتونم بی تفاوت باشم. ای بابا. باز میگن این مسؤولین بد هستن. آخه مگه ای مسؤولین کی هستن؟ مگه کسی غیر از خود ما هستن؟ نه جون من یه نگاه به اطرافت بکن ببین مسؤولین عیر از خود ما مردمن؟ آخه خود ما باید خوب باشیم. خود ما باید وظیفمون و کارمون رو درست انجام بدیم. اگه بابای من که رئیس فلان ادارست کارشو درست انجام بده و همه دوستا و بچه ها و فامیلای خودشو استخدام نکنه و به تخصص هم بها بده اگه من استاد و مربی (میبخشید کلمه استاد رو با خودم نبودم) از سر و ته کلاسم نزنم اگه بابای شما که مسؤول فلان سازمانه واسه دوست و رفیقاش و فامیلش پارتی بازی نکنه اگه بابای فلان دوستمون که بازرس فلان جاست حق السکوت نگیره اگه بچه همسایمون که افسر راهنمایی رانندگیه موقع جریمه کردن رشوه نگیره اگه پسر خاله من که راننده اتوبوس واحد به جا تو ایستگاه وایسته تا مردم درست سوار و پیاده بشن و احترام و حرمت مردم رو نگه داره و واسه دوست خودش وسط خیابون ترمز نزنه و هزاران اگه های دیگه که به اطرافیان و آشناهای خودمون بر میگرده، اونوفت دنیای اطرافمون گلستان میشه. یاد نوشته «چرا بعضی ها»م افتادم. واقعا که اون یادداشت رو اگه هر روز و روزی سه بار هم در بلاگم بذارم بازم کمه. خوب بگذریم.
دیروز که روز معلم بود هم جناب مدیر کل ما سر زده تشریف آوردن بازدید کلاسا و نفری یه دسته گل کوچولو که مشخص بود از تو محوطه اداره کندن رو تقدیم برو بچ زحمت کش و حقوق نگیر کردن. بازم دستشون درد نکنه که به یاد ما بودن.
اما از هر چه بگذریم سخن دوست خوش تر است. دلم میخواد با تمام وجودم فریاد بزنم که:


خدا جون دوست دارم


امروز فصل جدیدی از روند کاری شرکت رو آغاز کردیم. این برای شرکت بسیار عالیه و سیر صعودی به سوی موفقیت و آینده ای روشن. وای که دارم از شادی و خوشحالی بال در میارم. واقعا دیگه امروز خدا به من ثابت کرد که از شما حرکت از من هم برکت و اینکه خدا با صابرین است. تلاش کنید و صبر داشته باشید تا خدا هم همیشه همراه و همیارتون باشه. وای خدای عزیزم خیلی دوست دارم.
خدا: پسر اینقدر خودتو واسه من لوس نکن اگه راست میگی و منو واقعا دوست داری یکم آدم باش و کمتر گناه کن!
جودی: چشــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم!
خدا: چشمت بی بلا!


ولی بازم میگم نمیدونم چرا شب که میشه و مخصوصا بوی درختا و گلها و نسیم بهاری که بهم میرسه باز دلم میگیره انگار که منو گرفتن و دست و پامو بستن و نمیذارن که از این هوای مطبوع لذت ببرم...


بالای صفحه
لینک بسیار مفید

جودی :: دوشنبه 12 اردیبهشت 1384:: 5:57 صبح

دلم تنگه...! دلم تنگه...! دلم تنگه...! دلم تنگه...! دلم تنگه...!
از این هوای بهار خوشم نمیاد. نمیدونم چرا ولی همش احساس دلتنگی می کنم. همش احساس می کنم توی قفس گیر کردم و نمیتونم پرواز کنم. فکر می کنم دور و ورم بستست. خیلی بده خیلی بد. دلم میگیره. آخ که چقدر یاد قدیما افتدم. پنج سال پیش. یاد دوران دانشگاه. توی این فصل بهار چه حالی داشت. یادم تو همین فصل بعد از ظهرا از ساعت 3 تا 7 ریاضی داشتیم. درست زمانی که آدم خسته و خوابش میاد. اونم با چه استاد سردی. عجب استادی بود. میگفتن یک مسئله ای رو تو ایران جز این کس دیگه ای نتونسته حل کنه. همینطوری با خودش حرف میزد و رو هوا انتگرال حساب میکرد. انتگرال محاسبه شتاب و زمان اینکه گچ از دستش میفته رو زمین. با خودش حرف میزد و گهگاهی لبخند میزد. فکر کنم وقتی به نتیجه میرسید و جواب میگرفت لبخند میزد. با این حال من که دوسش داشتم. یاد اون استاد افتادم و امروزم که روز معلمه. راستی یادمه میخواستم واسه همین استادم روز معلم یه کادویی بگیرم اما نمیدونم چی شد که نگرفتم.
اساتید محترم، مدرسین دلسوز و معلمین گرامی، روزمون مبارک و تبریک عرض می کنم.
ولی من هنوز دلم گرفته...! دلم گرفته...! دلم گرفته...! دلم گرفته...! دلم گرفته...!


بالای صفحه
لینک بسیار مفید

جودی :: چهارشنبه 7 اردیبهشت 1384:: 8:22 صبح

سلام وبلاگ عزیزم! سلام همدم من! هم صحبت و همراز من! گوش شنوای تنهایی من! ازت میخوام منو به خاطر این چند روزی که نتونستم به هر دلیلی بهت سر بزنم ببخشی. خیلی به فکرت بودم و از اینکه نمیتونم بهت سر بزنم ناراحت. چه کنم دیگه مجبورم باز بهونه های همیشگی نداشتن وقت و کار زیاد رو بیارم! نمیدونی چقدر تو این چند روز خسته میشدم! خیلی خسته حتی ایمیلهامم نتونستم درست چک کنم. هر وقت آخر هفته میشد یک نفس راحت می کشیدم که کمی از بار کاری کم شده هر چند قبل از حس کردن این احساس دوباره هفته شروع میشد. دیروز خیلی خوش گذشت و برام خوب بود. به کار گفتم تا فردا منتظرم بشینه! بعد از مدتها با خانواده رفتم بیرون! میدونی که تعطیلات عید هم نتونستم باهاشون برم مسافرت! کلی تفریح کردیم. صیحش کمی صحبت با خانواده و کمی بدمینگتون و بعدازظهر هم همگی وسط تنا بازی کردیم.خیلی خوش گذشت و کلی خودمو خسته کردم. همینطور مثل بچه ها لباسامو کثیف و خاکی کردم! دم غروبی بالای کوه بودیم. از اونجا شهر خیلی قشنگ بود. لحظه روشن شدن چراغها و ...! البته از اون بالا همه شهر کوچیک بود و پاک که هاله ی بزرگی از دروغها، خیانتها و بدیهای مردم اون رو محاصره کرده بود. بگذریم...! از نظر دیگه اون بالای کوه خیلی جای خوبی واسه دو نفره بودن بود. مخصوصا با نسیمی که می وزید. لحظه ای اگه توجه می کردی میدیدی که زوجهای خوشبخت از جمع جدا شدن و کناری با هم خلوت کردن! منظره جالبی بود. البته دو نفره بودن رو فعلا بیخیال. در حال حاضر تلاش برای پیشرفت و موفقیت و محکم سازی پایه های زندگی. خدا رو شکر. راستی یه چیزی بهم میگه امسال سال خیلی خوبیه و پر از موفقیت، بهم میگه ‹موفقیت در دستان توست او را به آرامی در آغوش بگیر›. ان شا الله که همینطور باشه. البته به قول اون ضرب المثل که میگه سالی که نکوست از بهارش پیداست. تا اینجاش که بهار خیلی خوبی بود. خوب عزیز من دیروز هم عید بود.عیدت مبارک.


 


خدایا چنان کن سرانجام ما       تو خشنود باشی و ما رستگار


بالای صفحه
لینک بسیار مفید

جودی :: پنجشنبه 11 فروردین 1384:: 11:2 عصر

سلام دوستای خوبم! امروز صبح رفتم حرم. واسه همه دعا کردم. از امام رضا خواستم همتون رو بطلبه و هر حاجتی که دارید روا بشه! از طرف همتون نائب الزیاره شدم و سلام همه رو به امام رضا رسوندم همین طور از طرف همه به آقا، اربعین حسینی رو تسلیت گفتم و بعدشم از طرف همه نماز زیارت خوندم. زیارت همتون قبول باشه ان شا الله!


فقط یه چیزی امروز چنان روی من تاثیر گذاشت که نا خدا گاه اشکم در اومد. داشتم از در حرم خارج میشدم که یک خانمی رو دیدم که روی زمین نشسته بود و یه حالت سجده داشت زمین رو میبوسید و زارزار گریه می کرد. این همه رفتم حرم تا به حال همچین صحنه ای ندیده بودم.


برای رفتن به حرم هم، همه مسیر ها بسته بود. دو سه کیلومتری مجبور شدم پیاده برم! هیئت های سینه زنی از تمام خیابانهای مشرف به حرم داشتن زنجیر زنان و سینه زنان میرفتن حرم!


امان از این هیاهو یا ضامن آهو، یا ضامن آهو!


بالای صفحه
لینک بسیار مفید

جودی :: چهارشنبه 10 فروردین 1384:: 9:39 عصر































به دشت سرخ شهادت چراغ ماست حسین گل ن‍ژاد علی، نسل مصطفاست حسین
ز قطره قطره خونش چراغ لاله شکفت چه تابناک و درخشان و با سخاست حسین
زلال آیه شوقش هماره نورانی ست گل کرامتی از باغ کبریاست حسین
حسین خون خدا و حسین ثار الله حضور آبی عشق و گل دعاست حسین
حسین زاده زهرا و حیدر کرّار شمیم شاه شهیدان کربلاست حسین
بخواه با دل خسته ز درگه اش حاجات همای کان کرم، مظهر عطاست حسین
دعا به سمت کرامت صاف آینه هاست برای زخم دل خستگان دواست حسین
کدام واژه تواند که شرح عشق دهد به زارزار دل خسته آشناست حسین
دلم نمی شود از وصف ناامید نگار نگار منتظر بخشش و عطاست، حسین!
شعر از: نگار نگارین

بالای صفحه
لینک بسیار مفید

جودی :: سه‏شنبه 9 فروردین 1384:: 4:2 صبح

چرا بعضیها افرادی رو مثل یک سوسک زیر پاشون له می کنن و بعدم تو دلشون میگن: « هه هه لهش کردم عجب موجود کثیفی بود »!؟ چرا!!؟


بالای صفحه
لینک بسیار مفید

جودی :: یکشنبه 7 فروردین 1384:: 7:32 عصر

توصیه های مهمی از امیر مومنان حضرت علی علیه السلام



  • فقط به خدا امیدوار باش

  • فقط از گناه بترس

  • در پاسخ به آنچه نمیدانی بگو نمیدانم

  • از فراگیری آنچه نمیدانی شرم مکن

  • بر تو باد صبر

سلام به همه دوستان عزیزم! امیدوارم تعطیلات بهتون خوش گذشته باشه و همینطور خوش بگذره. والا من که تعطیلاتی نداشتم و از همون روز یکم رفتم سر کارم حتی نتونستم با خانواده برم مسافرت! ای خدایا شکرت! دیروزم که مشهد از صبح تا شب برف میومد چقدر شانس آوردن این زائرینی که قبل از شروع روز کاری برگشتن شهرشون! نمیدونید مشهد چقدر شلوغ شده بود آمارو اعلام میکردند حدود سه میلیون نفر اومدن مشهد!!!!!! یعنی از جمعیت مشهد هم بیشتر! خیابونها انقدر ترافیک بود که مسیری رو که با ماشین کمتر از یک دقیقه میرفتی یک ربع طول میکشید بری! الان خلوت تر شده! طفلکی اونایی که با خودشون لباس نیاوردن یخ زدن! دیشب به حدی سرد بود که تمام خیابونها یخ بسته بود و همه شاخه های درختا قندیل بسته بود! حتی من بیچاره که صبح ساعت هفت میرفتم سر کارم نزدیک بود چند بار سر بخورم! صبح که اینقدر خیابونهای محل ما خلوت بود که انگار فقط من بیچاره مثل دیوونه ها اون وقت صبح از خونه اومده بودم بیرون! خوب دیگه نعمت خداست دیگه عیدی ما مشهدیها هم این بود! شکر نعمت نعمتت افزون کند، خدایا شکرت!


بالای صفحه
لینک بسیار مفید

::اوقات شرعی به افق مشهد::
::تعداد کل بازدیدها::

23239

:: ترانه ::



::دوستان راز دل::
سنگ صبور
مســافــر
بهارستان
حریـم دل
تیـــــراژه
آدمک ها
مـدیـنــــــه
هزاردستان
شب مهتابی
دوستان همدم
میترا خدای مهر
انجمن تفکر مبانی
یاد یاران سفر کرده بخیر
حرف هایی که بردل ماند
یادداشتهای پراکنده یک حوان
::وبلاگ های مفید::

دکتر علیداود پارسا

مهندس موبایل

::جستجوی دل::
:جستجو

با سرعتی بی‏نظیر و باورنکردنی
متن یادداشت‏ها و پیام‏ها را بکاوید!

::لوگوی راز دل::
راز دل
::اشتراک گاهنامه راز دل::

نام:

ایمیل:

 
::آرشیو راز دل::