[پیمان] دوستی را نگه دار، گرچه دیگری آن را نگه ندارد . [امام علی علیه السلام]

خانه | ارتباط | مدیریت | درباره من | بازدید امروز:6

جودی :: جمعه 31 شهریور 1385:: 10:45 صبح


جاتون سبز، الان دستم به گردنم بسته است.  دو شب پیش در یکی از شعب اداره در حین اجرای مأموریت از بلندی نه چندان بلندی به زمین افتادم و موجبات شادی و خنده ی تعدادی از همکاران رو فراهم کردم. بله چشمتون روز بد نبینه. دستم بسیار درد گرفته بود و خودمو یه جورایی رسوندم خونه و بعدشم رفتم بیمارستان. پس از رفتن به سه تا بیمارستان بالاخره یکجا متخصص ارتوپدی شیفت شب داشت که پس از گرفتن دو سه تا عکس، خدا رو شکر تشخیص داد که بلایی سر دستم نیامده و فقط سه چهار روزی باید اونو وبال گردنم کنم. الان کمی بهتر شدم و دستم رو با زاویه بیشتری میتونم باز کنم. خدا رو شکر. جز این کلمه چیز دیگه ای نگفتم. میدونید اگه یک وقت خدای مهربون ما رو با بلایی آزمایش کنه که صبرش رو نداشته باشیم چه اتفاقی میفته؟ خدا اون روز رو واسه ی هیچکس نیاره. اگه از شدت ناراحتی کفر بگیم و به خدا ناله کنیم و غر بزنیم ... ؟!!! وای وای ...! خدا نیاره. نمیدونید بیمارستان ها چه خبر بود. چقدر تصادفی که دست و پا شکسته دو صف رادیولوژی بودن. مخصوصا بیمارستان امدادی که مخصوص سانحه دیده هاست. وقتی اون تخت های پر از خون رو میبینی جز شکر خدا چیزی به زبونت نمیاد. وای به حال دلهای غافل. طفلی دوست عزیزمون مسافر تنها که پرستار هم هست چه صبری داره که باید اینجور چیزا رو تحمل کنه. من که این چند روز قبل ماه مبارک به برکت این بیماری ها خوب دارم آماده میشم.  از اوایل هفته گذشته که سرما خوردگی شدیدی گرفتم. همین که حالم مساعدتر شد دستم این بلا سرش اومد. بلکه این بیماری ها کمی از گناهان بیشمار ما رو پاک کنه. و اما آدم هر چی رو فراموش کرد لطف مادرش رو که توی این ایام شاملش میشه فراموش نکنه! واقعا چه کسی غیر از مادر به خاطر تو این همه از خودش صبر نشون میده. مامان واسم آب بیار قرصمو بخورم. مامان کمک کن لباسم رو تنم کنم. مامان بی زحمت واسم شیر گرم می کنی؟ مامان... مامان... مامان.... فدای مامی جون عزیزم بشم. از دیشب هم دمه گوسفند با خرما مخلوط کرده بسته به دستم. من که نمیدونم چه فایده ای داره ولی از وقتی این کارو کرده انعطاف پذیری و واکنش دستم بهتر شده و دردم کمتر و دیشب رو راحت خوابیدم در حالیکه پری شب از درد خوابم نبرد. خدا کنه فدر مادرامون رو قبل از اینکه دیر بشه بدونیم. خوب دیگه خیلی حرف زدم. هفته دیگه هم باید برم پولامو بریزم تو جیب دانشگاه. خدا رو شکر.


بالای صفحه
لینک بسیار مفید

جودی :: شنبه 18 شهریور 1385:: 2:59 عصر

اول از هر چیزی عید همه مبارک باشه. ان شا الله هرچه زودتر شاهد ظهور صاحب این روز عزیز باشیم. یادداشت قبلیم در مورد عروسی بود و شادی. البته نمیخوام روز عیدی ناراحتتون کنم ولی این یادداشت در مورد مرگ هست. یعنی تولد سوم انسان. شب جمعه یکی از اقوام نزدیکمون عمرشو داد به شما. خدا بیامرزش ان شا الله. البته سنش کم نبود و به علت بیماری قلبی و پس از عمل در بیمارستان درگذشت. خیلی انسان شریفی بود. خیلی خوش اخلاق و خوش برخورد بود و فکر نمیکنم جز افسوس و اندوه بر دل دوستان و آشنایان کسی نارضایتی ار اون داشته باشه. دیروز، تشیع جنازش بود و اون رو در بهشت رضا مشهد به خاک سپردن. هر کسی که اونجا حاضر بود جز خوبی و نیکی ازش یاد نمی کرد. مسلما اگر خوب نبود لیاقت عروج در همچین ایامی رو نداشت. ما که خیلی از رفتنش ناراحت شدیم. خدا به خانوادش صبر بده.  خدا کنه ما هم که مردیم و از این دنیا رفتیم همه ازمون به نیکی یاد کنن. حال کردین یک صلوات به روحش هدیه کنین. ان شا الله خدا با اولیای خودش محشورش کنه.

راستی واسه منم دعا کنید چرا که واقعا بهش احتیاج دارم. ان شا الله خدا در زندگی به منم صبر بده چون که باید حداقل 5-6 ماهی صبر کنم. چشم!  صبر میکنم. چون مطمئنم خدای مهربون همیشه خیر و صلاح منو میخواد. خدایا شکرت.

 


بالای صفحه
لینک بسیار مفید

جودی :: یکشنبه 5 شهریور 1385:: 6:42 عصر

میگم اگه یه وقت مثل من نیمه شب از خواب بیدار شین و تشنتون باشه بعد برید سر کلمن آب و ببینید که آب نداره بعد از توی یخچال بطری آب رو بردارید بریزید توی کلمن و بعد موقع خوردن ببینید که به جای بطری آب بطری عرق چهل گیاه رو تو کلمن خالی کردین چه حالی بهتون دست میده؟ اگه مثل من باشید که کلی حض از خودتون در وکنین.


فردا عروسی یکی از نزدیک ترین دوستانم هست و من هم به صرف شام دعوت شدم. در حقیقت هم داماد و هم عروس هر دو از دوستان من هستن.   این دو زوج جوان نزدیک سه سال هست که منتظر این لحظه اند. براشون آرزوی سلامتی و خوشبختی دارم یعنی ان شا الله همه ی جوونا خوشبخت بشن. (اهم اهم)


بالای صفحه
لینک بسیار مفید

جودی :: شنبه 28 مرداد 1385:: 9:20 عصر


والا بلا تقصیر من نیست. تقصیر روزگاره. از وقتی منو گذاشتن قسمت اداری دیگه وقت نمی کنم سرمو بخارونم چه برسه به اینکه اینترنت کار کنم و یا ایمیل و آف چک کنم. با اینکه یک خط ADSL با سرعت 512 همیشه زیر دستم هست ولی اصلا مجال استفاده نیست. البته قول میدم جبران کنم. بالاخره شاید تا اواخر شهریور ماه اگه خدا بخواد سعی می کنم برنامه ریزی بهتری برای خودم داشته باشم. چه کنم دیگه هر روز چند ساعتی هم مجبورم اضافه کار وایستم تا کارا سر موقش تموم بشه. این نامردا هم میدونستن و منو گداشتن سر این کار. شبم که میرسم خونه حس روشن کردن کامپیوتر دیگه نیست. با اینکه پروژه های ملت هم رو دستم باد کرده و کلی هم بد قول شدم. خدایا شکرت. ولی کلا راضیم. از زندگیم راضیم. دوستان خوبی دارم و از همه مهمتر خانواده خوبی دارم که هر چه قدر که بتونن همه همیشه پشتیبان هم هستن. خدایا شکر. به زودی بر می گردم و بیشتر مینویسم ولی اینا رو نوشتم که هم بدونین من زندم و هم از دوستانی که باید بهشون سر میزدم ولی نتونستم عذرخواهی کنم. ان شا الله جبران میکنم. در پناه حق باشید.


بالای صفحه
لینک بسیار مفید

جودی :: چهارشنبه 28 تیر 1385:: 4:18 صبح

+ ...

احساس می کنم چیز بزرگی رو از دست دادم در حالی که هیچ وقت هیچی متعلق به ما نبوده و هر چیزی فقط یک امانت است. چه چیزی عزیزتر از پدر و مادر که بخوای یا نخوای یه روزی متأسفانه اونا رو هم از دست میدیم. و یا مثال دیگه ای بزنم، چه چیزی عزیزتر از تن و جسم برای بعضی افراد که بالاخره اون رو هم همه ما یک روزی از دست میدیم. خدا به همه صبر بده و به مولامون امام زمان (عج) که ما رو تحمل می کنه بیشتر.

خوب، یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کی نبود.  ... . و خلاصه اینکه قصه ما به سر رسید کلاغه به خونش نرسید. پایین رفتیم دوغ بود بالا رفتیم ماست بود قصه ما راست بود. یک وقت کسی فکر نکنه از کم خوابی زده به سرم.

 


بالای صفحه
لینک بسیار مفید

جودی :: پنجشنبه 22 تیر 1385:: 6:46 عصر

از اول این هفته از قسمت آموزشی و تدریس به قسمت اداری منتقل شدم و دیگه نمی تونم تدریس کنم. خوب این خیلی واسم سخته. آخه من همیشه از یاد دادن اونچه یاد داشتم لذت می بردم. همیشه از اینکه بچه ها چیزی رو از من یاد می گرفتن احساس شیرینی داشتم. همیشه شاگردانم رو مثل بچه هام دوست داشتم همشونو .. حتی اونایی که بزرگتر از من بودن. چه پسر و چه دختر. اما حالا باید اون مدرسای دیگرو ببینم و تو دلم حسودیم بشه. البته این کار جدیدم رو هم دوست دارم. البته نه به اندازه تدریس. فکر کنم تدریس کردن بیشتر روح آدمو جلا میده. تا مدرس نباشین درک نمی کنین.

گاهی اوقات میزنه به سرم .. که از اینجا برم .. از این شهر برم .. احساس می کنم آسمون این شهر واسم کوچیک شده. دیگه جای پرواز نداره .. همه جاشو پریدم. البته بگذریم از اینکه بعضیها میخوان منو کلا از ایران پر بدن. اما خوب نمیدونم شاید یه روزی این کارو کردم. آدمی حتی از فرداشم خبر نداره.

ای خدای مهربون من هر جا و همه وقت مخلصتم. دلم نمیخواد هیچ کاری رو برای رضای غیر تو انجام بدم. اون یه مقدار پاچه خواری ها هم واسه اینه که کارهای بزرگتری رو که از دستم بر میاد بتونم راحت تر انجام بدم آخه اکثر مدیران دولتی آدمای بیسواد و نفهم و مغرور و خودخواه و جاه طلبی هستن. البته نه همشون .. گه گاهی اشتباهی توشون آدمای فهمیده هم پیدا میشه. خدای مهربون هر چه بودیم و هستیم و خواهیم شد مهم نیست فقط ما رو عاقبت بخیرمون کن. مهر خودت رو هیچوقت از دلمون بر ندار. یاد خودت رو هیچوقت ازمون نگیر. خدایا هیچوقت نذار از نماز فاصله بگیریم. خدایا توفیق شکر و سپاست رو به ما عطا کن. هر چیزی که باعث رشد غیر تو در دلمون میشه رو نابود کن. دلمون رو با نور خودت یک رنگ کن. خدایا صبر ما رو بی پایان کن. اگر آزمایشمون کردی کمکمون کن که تو آزمایشت قبول بشیم و اگه تو آزمایشت قبول شدیم اجر و پاداشمون رو خلوص بیشتر نیتمون قرار بده و یاد خودت رو در دلمون بیشتر کن.  خدایا از سه گروه آدما متنفرم: 1. اونایی که حق دیگران رو ضایع می کنن 2. اونایی که آبروی دیگری رو جلوی دیگران میریزن 3. اونایی که با تو و پیامبر تو و خاندان او دشمنن.. منو از هیچ کدوم از این سه گروه قرار نده. خدایا غیر این سه گروه رو به عظمت و کرم خودت ببخشای. خدایا محدودیت هایی رو به من دادی اما در عوضش جای دیگه جبران کردی و می کنی به خاطر همه چیز شکرت. خدایا اینا دیگه آخرین خواسته هامه. خدایا .. خدای عزیزم .. هیچوقت .. هیچوقت تا وقتی زنده ام منو نیازمند غیر خودت نکن .. میدونی که من چقدر از این موضوع متنفرم. هیچوقت دلم نمیخواد از کسی جز تو چیزی بخوام. اگر پیر و نیازمند شدم منو ببر پیش خودت. ممنونتم. خدای من .. ای مولای من .. لحظه مرگ هم که اصلا ازش بی خبرم. یاد و رحمت خودت رو اونجا هم از من دریغ نفرما. الحمد لله رب العالمین.

 


بالای صفحه
لینک بسیار مفید

جودی :: پنجشنبه 15 تیر 1385:: 12:10 صبح


از اونجایی که قسمت نیست من به کارایی که دوست دارم برسم و انگاری عاقبت ما در چیز دیگری دیده شده این شد که دوباره جمعه شب مجبور شدم برم تهران. یعنی تهران که نه کمی اونور تر. کرج .. البته کرج هم نه کمی اونور تر. ماهدشت. ولی خوب بازم یکم اونور تر. محمد شهر. البته خوب ما فقط از اونجا رد شدیم و رفتیم به یک جایی که تا حالا اسمشم نشنیده بودم. اشتهارد. بله دیگه مقصد نهایی ما اونجا بود. رفتیم اشتهارد واسه ی یک کار یک روزه و دوباره برگشتیم مشهد. و سه روزی از برنامم افتادم. البته موقع برگشتن از جاده هراز اومدیم و کلی حال کردیم. هوا هم تا خود مشهد ابری بود و خنک. جاتون خالی. بعد از مدت ها کلی صفا کردم. نمیدونید چقدر از دیدن کوه های سر سبز لذت بردم. کوه هایی که ابرهای آسمون تا دامنه های اونها کشیده شده بودن. خیلی حال کردم. خیلی. ان شا الله قسمت بشه با اونی که دلم میخواد برم با یک ماشین تند رو مثل 206. چون تنهایی که زیاد حال نمیده. از سرعت بالا تو جاده هم خیلی خوشم میاد. البته جاده یی که بی خطر باشه. یه تعداد عکس هم با دوربین گوشیم گرفتم که البته خیلی خوب نیفتاده. ولی واستون میذارم که شما هم ببینین.



 


  


 


بالای صفحه
لینک بسیار مفید

جودی :: پنجشنبه 8 تیر 1385:: 1:3 عصر

























امشب نمی دانم چرا دل داغدار است بی شک فراق یار را در انتظار است
سبزینه های دشت احساسم چه سرخ است همچون دل مست شقایق بی قرار است
آتش به عمق باغ های سبزم افتاد گلبوته های سرخ عشقم، بی بهار است
چشم زلال چشمه ها در خون تپیده از اشک خون پر گشته چشم روزگار است
امشب هماره در دلم فریاد و غوغاست آشفته ام، آشفته ام، دل داغدار است
روز وداع ما چه یلدایی و تلخ است جانم از این ماتم هماره سوگوارست
در ماتم هجران فصل گل، همیشه چونان دل ابر بهاران، اشکبار است
 

بالای صفحه
لینک بسیار مفید

جودی :: سه‏شنبه 6 تیر 1385:: 2:54 عصر

سلام. من الان تهرانم. از شنبه شب هم کرج بودم. صبح هم با مترو از کرج اومدم. الانم فرمانیه هستم. پیش یکی از دوستام. مأموریت ما هم به اتمام رسید و شبم با پرواز ساعت 19:45 تهران مشهد زحمت رو کم میکنم. خوش گذشت این دو سه روز. دوستانم رو بعد از مدتها دیدم. البته اونی که دلم میخواست ببینمش رو ندیدم. خوب باقیش باشه بعد که برگشتم مشهد. فعلا بای.


بالای صفحه
لینک بسیار مفید

::اوقات شرعی به افق مشهد::
::تعداد کل بازدیدها::

23239

:: ترانه ::



::دوستان راز دل::
سنگ صبور
مســافــر
بهارستان
حریـم دل
تیـــــراژه
آدمک ها
مـدیـنــــــه
هزاردستان
شب مهتابی
دوستان همدم
میترا خدای مهر
انجمن تفکر مبانی
یاد یاران سفر کرده بخیر
حرف هایی که بردل ماند
یادداشتهای پراکنده یک حوان
::وبلاگ های مفید::

دکتر علیداود پارسا

مهندس موبایل

::جستجوی دل::
:جستجو

با سرعتی بی‏نظیر و باورنکردنی
متن یادداشت‏ها و پیام‏ها را بکاوید!

::لوگوی راز دل::
راز دل
::اشتراک گاهنامه راز دل::

نام:

ایمیل:

 
::آرشیو راز دل::