دانشمندان، پاکترین مردم در خلق و خوی وکم طمعترین آنان در خلقت و طبیعت اند .و مرکّب آنان برتر از خون شهیدان است [امام علی علیه السلام]

خانه | ارتباط | مدیریت | درباره من | بازدید امروز:6

جودی :: جمعه 25 خرداد 1386:: 12:17 صبح

امروز خیلی حالم گرفته شد. چون یه آدم مغرور و جاه طلب و ترسو به شدت به من ضد حال زد. به حدی که نزدیک بود قید همه چی رو بزنم که زندگیمو دستخوش تغییرات و مشکلات زیادی کنه. اما باز هم صبر می کنم. میدونم و مطمئنم که خدای بزرگ و مهربون همیشه با منه. آره. من بازم صبر می کنم و آخر و عاقبت خودم رو به اون میسپرم چرا که به همه چی داناست و بر همه چی توانا. خدای من تو میدونی که من چگونه می اندیشم و چگونه عمل می کنم پس من به تو توکل می کنم.


بالای صفحه
لینک بسیار مفید

جودی :: پنجشنبه 17 خرداد 1386:: 7:51 عصر

همه قسمتهای سریال جواهری در قصر رو دیدم. تنها سریال خارجی بود که اینقدر از دیدنش لذت بردم و بارها اشک منو در آورد و دلم میخواد که بازم ببینمش. متاسفانه شاید خیلی از صحنه های زیبای اون توسط تلویزیون ایران حذف بشه. توی این فیلم تقریبا میشه دید که به همه خصوصیات انسانی با دقت توجه شده. کلیه نیازهای انسان و برای همین هم اینقدر طرفدار پیدا کرده. هر چند اسلامی نیست و مردمی بدون دین هستند اما شخصیت یانگوم شخصیتی است صد در صد مثبت و ایده آل که به سختی میشه همچین شخصیتی رو در اجتماع مشاهده کرد شخصیتی که با انسانیت اسلامی هم مطابقت داره. جدا باید بگم که اگه همه از این شخصیت درس بگیرن و به اون جامه عمل بپوشونند اجتماع گلستان میشه. البته قطعا چنین شخصیتی هایی در بین شخصیت های پلیدی مثل بانو چویی خودشون رو نشون میدن و میشه از دیدن اونها لذت برد. پیشنهاد می کنم حتما نسخه بدون سانسور اون رو ببینید. من که واقعا درس های خوبی ازش گرفتم و قصد دارم که در زندگی خودم هم به کار بگیرم. کاش فیلمنامه نویسان و کارگردانای ایرانی هم همچین فیلم های زیبا و پر محتوایی بسازن که همینقدر مورد استقبال قرار بگیره.


بالای صفحه
لینک بسیار مفید

جودی :: جمعه 11 خرداد 1386:: 7:1 عصر

این روزا روزای خوبیه! حس خوبی دارم. حس پویایی. حس زندگی. حس شروع. حس عاشقی. حس جوانی. حس غرور. و .. حس پرواز.

بالای صفحه
لینک بسیار مفید

جودی :: سه‏شنبه 8 خرداد 1386:: 11:16 عصر

نگاه کردن به بچه ها رو دوست دارم و از اون لذت می برم. می دونی چرا؟! چون پاکند و معصوم.



شهادت مادر فرزندان علی (ع) گرامی و تسلیت باد


بالای صفحه
لینک بسیار مفید

جودی :: جمعه 4 خرداد 1386:: 8:32 عصر

بعد از حدود دو هفته امروز دست پخت مامان جونم رو خوردم. جاتون خالی خیلی چسبید. البته نه که تو این مدت بهم بد گذشته باشه اما خوب واقعا که هیچ کجا خونه ی آدم نمیشه. خیلی جالب بود وقتی رفته بودم ماموریت به علت جوان بودن اولش من رو زیاد تحویل نمی گرفتن. یعنی اشتباه می گرفتن. بارها این اتفاق واسم افتاد. البته من هم به روی خودم نمی آوردم که ما هم آقای کارشناسی هستیم واسه خودمون ولی خوب بعد از اینکه متوجه قضیه میشدن رفتارها عوض میشد و کلی تحویلم می گرفتن. من هم که کم نمی آوردم و کلی کلاس میذاشتم مخصوصا که بچه ها هم میگن صحبت کردنت خیلی با کلاسه. یعنی از کلمات قلمبه سلمبه استفاده می کنم مثل مدیرها. چه کنیم دیگه خدا رو شکر توی جلسات از این لحاظ کم نمیاریم.


خوب این هفته دو تا امتحان دارم البته هر کدوم یک کتبی یک عملی یعنی جمعا چهار تا و سر کلاس هم که نرفتم حتی نمیدونم استاد چی شکلی هست! بچه درس خونا از من یاد بگیرین. شب امتحان رو که ازتون نگرفتن که از اول ترم میشینین درس میخونین. البته مراقب باشین شب امتحان خوابتون نبره.


بالای صفحه
لینک بسیار مفید

جودی :: جمعه 21 اردیبهشت 1386:: 7:26 عصر

خوب گاهی زندگی روزمره چنان وقتت رو پر میکنه که وقتی واسه فکر کردن و تصمیم گرفتن واست نمی مونه. گاهی هم به جای که تو از زندگی کردنت لذت ببری دیگران از زندگی تو لدت می برن. و خوب فکر می کنم الان هر دوش در مورد من صدق کنه! گاهی اوقات وقتت و پولت رو میدی برای آرزوهای دیگران و البته فقط لذت نتیجه کارت برات کافیه. در حالی که لحظه به لحظه زندگی خودت داره به سرعت میگذره و تو احساسشم نمی کنی!


خوب باز من فردا شب دارم میرم ماموریت و تا حدود 15 روز دیگه بر نمی گردم. وقتی هم برگردم یک هفته قبل از شروع امتحانات پایان ترم هست. خدا بخیر کنه! سر هیچ کلاسی نرفتم و هیچ کتابی هم نخوندم. امیدوارم تو این 15 روز فرصت کوچکی برای مطالعه داشته باشم.


گاهی پیش اومده که خیلی دلتون واسه ی یکی تنگ شده باشه؟!‏ من الان همونطوری شدم. دلم واسش یه ذره شده. آخه چند وقته که ندیدمش و اونم چند وقته که منو ندیده. و خوب مطمئنم که اون از دوری من احساس دلتنگی نمی کنه ولی من .... . عجب رسمیه رسم زمونه. مامان جونم گفت که اون امشب میاد خونمون. آره خواهر زادمو میگم. دلم واسش خیلی تنگ شده. امیدوارم امشب ببینمش. هر وقت که اون میاد خونمون من سرکارم. واسش یه ماشین رونیز هم خریدم. البته شاخ در نیارین منظورم یه رونیز اسباب بازی بود. تقریبا نصفه هیکل خودشه. آخ جون دهنم آب افتاد یک گازی ازش بگیرم امشب که ردش تا چند وقت رو دستش بمونه تا همیشه من در خاطرش باشم.


خوب دیگه بریم به کارای عقب موندمون برسیم. خدا رو شکر.


 


بالای صفحه
لینک بسیار مفید

جودی :: جمعه 7 اردیبهشت 1386:: 1:0 عصر

جاتون خالی شب چهارشنبه جمکران بودم. بعدشم رفتم حرم حضرت معصومه (س). خیلی حال داد. هر چی نگاه در و دیوار مسجد جمکران می کنی بازم سیر نمیشی. عظمت و بزرگی زیبایی داره. با دیدن مردمی که گوشه ای نشستن و زارزار گریه می کنن تازه می فهمی که چقدر دوری و بی خبر. چقدر کوچکی و بی مقدار. وقتی چشمم به تابلوهای عکس برداری ممنوع افتاد خود به خود لبخند رو لبهام نشست. آخه با این موبایل های حدید که تقریبا همه دارن دیگه این ممنوعیت معنایی نداره ولی این تابلو ها از 4 سال پیش که اومدم هنوز سر جاش بود. آره آخرین بار سال 82 بود که لحظه سال تحویل تو جمکران بودم. و این بار برای رسیدن به جمکران خیلی تلاش کردم به طوری که من و همکارم گم شدیم و مجبور شدیم حدود 10 کیلومتر رو تو جاده تاریک پیاده روی کنیم و آخرشم یک الگانس پلیس به دادمون رسید. البته در ظاهر. اون افسر پلیس به ما گفت هیچوقت این موقع شب واسه کسی نگه نمیداریم و این بار شانسی نگه داشتیم و به گمانم این شانسی نگه داشتن چیزی جز پاسخ به یا ابا صالح ادرکنی های من نبود. راستش توی دلم مطمئن بودم که یکی بدادمون میرسه. وقتی همکارم با نگرانی جلوی ماشین ها دست تکون میداد تا واسمون وایستن و اونا هم با سرعت از کتارمون رد میشدن بهش گفتم نگران نباش اونی که بخواد واسته خودش واسمون نگه میداره. خاطره ای شد بیاد ماندنی برای عمر. الهی جودی به قربانت یا ابا صالح.


بالای صفحه
لینک بسیار مفید

جودی :: دوشنبه 27 فروردین 1386:: 11:37 عصر

خوب امروز دوباره رفتم سراغ دندان پزشک عزیز و محترم و 23000 تومان دیگه تقدیم کردم تا اون دندون دیگم رو هم عصب کشی کرد و حالا دیگه من دارم از خودم عشق در وکنم. البته 19000 تومان هم دادم تا دندونامو در نوبت دیگه یی پر کنن. خوب بعدش چی میمونه؟ آره. جرم گیری و کشیدن دندونای نامرد عقل که دارن کجکی فشار میارن به دندونای نازنینم. حالا حالا ها باید خرج کنیم. این منشی دکتره امروز خیلی منو اذیت کرد. هی سرم داد میکشید که دهنتو باز کن. دهنتو باز کن. باز یه دفعه بالام آب ریخت. وسایل دندان پزشکی رو به جای اینکه بذاره روی میز مخصوص میذاشت روی سینه من. این دکتره هم که به جای اینکه از من حمایت کنه تشویقش می کرد. ولی خوب از هر دوشون خوشم اومد بچه های خوبی بودن. خوب من امروز دل یک جوون رو هم شاد کردم و اونو به سکه تمام بهار آزادی که در مسابقه برنده شده بود و چند ماهی جایزش تو اداره مونده بود رسوندم. این روزها منم دارم تو اداره ارتقا شغلی پیدا می کنم. البته نه ارتقا سمت و خوب بعضی از این باجگیرایی که همه جا پیدا میشن امروز منو پیاده کردن و ازم شیرینی گرفتن. ای کوفتشون بشه (الکی). خوب دیگه باز من هفته دیگرو باید برم ماموریت کرج. از بس تو این چند ماهه رفتم کرج که دیگه همکارا میگن بیا منتقل شو اونجا سنگینتری بعد هر ماه 2 سه روزی بیا مشهد.  تو اخبار شنیدم قرار یه قطار سریع السیر بزن بین مشهد تهران که در عرض 2 ساعت و نیم این فاصله رو طی کنه. فکرشو بکن. 500 کیلومتر در ساعت. چی میشه! واقعا محشره. اونوقت به جای اینکه شب سوار قطار بشیم و صبح برسیم. مثل هواپیما صبح زود سوار میشم و اول وقت اداری هم تهرانیم. عالیه. بعد از ظهر هم راه بیفتیم واسه شام خونه ایم. واییییییییی غیر قابل تصوره. حالا کی این قطار ساخته بشه اللهُ اعلم. خدا کنه مثل قطار شهری مشهد نباشه. خوب دیگه برم بخوابم و از دندون ندردین لذت ببرم. عجب فعلی از خودم در آوردم «ندردیدن»!


بالای صفحه
لینک بسیار مفید

جودی :: جمعه 17 فروردین 1386:: 2:5 عصر

مامان جون واسه سیزده بدر کلی غذای خوشمزه درست کرد. ما برنامه ریزی کردیم که بریم ییرون. بریم کوه و دشت. آخ جون چه قدر خوش میگذره. من شب سیزده اصلا خوابم نبرد. از خوشجالی؟! نه. از درد دندون. من شب سیزده تا صبح به خودم پیچیدم. از خوشحالی؟! نه. از درد دندون. من صبح سیزده رفتم درمانگاه شبانه روزی. از خوشحالی؟! نه از درد دندون. ما سیزده نتونستیم بریم بیرون. آره از درد دندون. ولیییییی الان من خوشحالم! چرا چون دندونم ساکت شده. آخه 35000 تومن دادم تا عصب کشی کردن. آخه کلینیک دانشکده دندانپزشکی واسه عصب کشی تامین اجتماعی رو قبول نکرد شایدم تامین اجتماعی عصب کشی رو قبول نداره. الان من خیلی خوشحالم چون قرار به زودی اون دندون دیگمو هم که درد میگیره عصب کشی کنن. یعنی 35000 تومن دیگه؟ آره شاید. ولی من خوشحالم! چرا؟! آخه به زودی دندونای عقلم رو جراحی می کنم و میکشم تا دیگه درد نگیرن! چند؟ خدا میدونه! ولی من خوشحالم! چرا؟ چون دیگه شبا راحت میخوام. چون دیگه راحت همه چی میخورم. چای داغ و آبمیوه خنک. آره دیگه دندونم درد نمیگیره. آخ حون من خوشحالم. مامانم همش به من گفت مسواک بزن ولی من نزدم. ولی الان من خوشحالم! چرا؟ چون یاد گرفتم مسواک نزدن چقدر درد داره! هم دندونت درد میگیره! هم سرت درد میگیره! و هم جیبت درد میگیره؟ فکر کنم یک سوم حقوق ماهانم رو باید بدم واسه دندونم. حتی بیشتر. ولی من خوشحالم. چون دیگه دندونم درد نمیگیره. دیگه سیزده بدرا میتونم برم بیرون. دیگه میتونم گز و سوهان و باقلوا و شیرینی و کلوچه بخورم با شیر کاکائو داغ. آره من خوشحالم. چرا؟ واسه اینکه باز میخوام برم. کجا؟ همون جای همیشگی تا تلافی سیزده بدر در بیاد! آره. درست گفتی! کرج.. ! فردا شب میرم و آخر هفته بر می گردم. من 25 سالم شد. کی؟ دو روز پیش! آره من خوشحالم. چرا؟ شاید چون که بزرگ شدم. برای آینده برنامه دارم. امید دارم. میخوام برنامه هایی که بیش از یک ساله تو فکرمه عملی کنم. چی کار کنم؟ اهه. نمیگم. سریه. بین خودم و خودم. با دست رو دست گذاشتن که آدم پیشرفت نمی کنه! الان موقشه. آره . خودشه. دارم میبینم. خیلی قشنگه. اونجا روشنه. نور هست. خوشحالی هست. زیبایی هست. غرور هست. اونجا؟! آره اونجا! آیــــــنـــــــــــده.... مال منه.


 


بالای صفحه
لینک بسیار مفید

::اوقات شرعی به افق مشهد::
::تعداد کل بازدیدها::

23239

:: ترانه ::



::دوستان راز دل::
سنگ صبور
مســافــر
بهارستان
حریـم دل
تیـــــراژه
آدمک ها
مـدیـنــــــه
هزاردستان
شب مهتابی
دوستان همدم
میترا خدای مهر
انجمن تفکر مبانی
یاد یاران سفر کرده بخیر
حرف هایی که بردل ماند
یادداشتهای پراکنده یک حوان
::وبلاگ های مفید::

دکتر علیداود پارسا

مهندس موبایل

::جستجوی دل::
:جستجو

با سرعتی بی‏نظیر و باورنکردنی
متن یادداشت‏ها و پیام‏ها را بکاوید!

::لوگوی راز دل::
راز دل
::اشتراک گاهنامه راز دل::

نام:

ایمیل:

 
::آرشیو راز دل::